تبليغاتX
کمپین در شیراز
کلارا زتکين

نويسنده افسانه پايدار-شهرزاد نيوز

کلارا زتکين روز ۵ ژوئيه ۱۸۵۷ در آلمان به دنيا آمد و در سال ۱۹۳۳ در شهري در نزديکي مسکو درگذشت. او يکي از بانفوذترين چهره‌هاي سياسي آلمان در دفاع از حقوق زنان، دفاع از مبارزه‌ي طبقاتي کارگران عليه نظام سرمايه‌داري، مبارزه عليه جنگ و فاشيسم در اوايل قرن بيستم بود.

محل تولد کلارا دهکده‌اي بود که ساکنين اصلي آن کارگران معدن بودند. پدر کلارا معلم اين دهکده بود و شايد تحت تأثير او بود که کلارا نيز بعدها اين شغل را براي خود برگزيد. سال ۱۸۷۴ که به همت آگوسته اشميت سميناري براي معلمان، و فعالان حقوق زنان برگزار مي‌شود، آغاز آشنايي کلارا زتکين 17 ساله، نه تنها با جنبش زنان و جنبش کارگري، بلکه با دوست و شريک زندگي سال‌هاي بعدش، اُسيب زتکين بود.

کلارا زتکين نه تنها تضادي بين فعاليت براي حقوق زنان و مبارزه براي برقراري جامعه‌اي عادلانه که کنترل توليد به دست کارگران باشد، نمي‌ديد و براي تحقق هر دوي آنان مبارزه مي‌کرد، بلکه رهايي کامل زن را تنها در بستر مناسباتي امکان پذير مي دانست که آنان را از وابستگي اقتصادي برهاند. به همين دليل او مردها را دشمن واقعي زنان نمي دانست، بلکه روابط و مناسبات موجود را دشمن هر دوي آنان مي شمرد.

براي تحقق اين ايده، کلارا زتکين نيز مانند بسياري از زنان و مردان مبارز بايستي بهاي سنگيني مي‌پرداخت. پيوستن او در سن ۲۱ سالگي به حزب سوسيال دموکرات آلمان که در آن زمان غيرقانوني بود، منجر به دستگير ي مکرر او و در نهايت اجبار به ترک آلمان و زندگي در تبعيدشد. در پائيز ۱۸۹۰ که فعاليت حزب سوسيال دموکرات آلمان آزاد شد، او نيز با خانواده‌اش به آلمان بازگشت. کلارا در آلمان در سال ۱۸۹۹ با نقاش جواني به نام فريدريش زوندل ازدواج کرد، اما طولي نکشيد که اين رابطه به شکست منجر شد.

کلارا زتکين هرگز در فعاليت هاي سياسي خود نقش جنس دوم را بازي نکرد و اين اجازه را نيز به ديگران نداد تا چنين نقشي را به او تحميل کنند. او از بنيانگذاران انترناسيونال اول در سال ۱۸۸۹ و يکي از نمايندگان انقلابي در فراکسيون مارکسيست‌هاي انقلابي حزب سوسيال دموکراسي آلمان بود. در اين سال، او به همراه روزا لوگزامبورگ و کارل ليبکنشت که در سال ۱۹۱۹ ترور شدند، از اين حزب جدا شده و گروه اسپارتاکوس را تشکيل دادند. اين گروه، يک سال بعد، نام اتحاد اسپارتاکوس را براي خود برگزيد که هسته‌ي اوليه‌ي حزب کمونيست آلمان را تشکيل داد. زتکين از سال ۱۹۲۷ تا ۱۹۲۹ يکي از اعضاي کميته‌ي مرکزي اين حزب بود. او همچنين از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۳۳ عضو کميته‌ي اجرايي انترناسيونال کمونيستي و از سال ۱۹۲۵ رئيس "کمک سرخ در آلمان" بود. در فاصله‌ي سال‌هاي ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۳ در دوران جمهوري وايمار نيز او نماينده در مجلس آلمان بود.

مبارزه براي کسب حقوق زنان، يکي از مهمترين زمينه‌هاي فعاليت‌هاي سياسي- اجتماعي کلارا زتکين بود. . زتکين يکي از پيشقراولان مبارزه براي کسب حق رأي براي زنان است. نشريه‌ي زنان به نام "برابري"، از سال ۱۸۹۱ تا ۱۹۱۷ به همت و با مسئوليت او منتشر مي‌شد. او در کنگره‌ي مؤسس انترناسيونال دوم، در تاريخ ۱۹ ژولاي ۱۸۸۹، بر سر خواست‌هاي زنان در رابطه با کسب حق رأي، انتخاب آزادانه‌ي شغل و حمايت ويژه از زنان در قوانين اجتماعي، صريحاً به بحث با فعالان حقوق زنان مي‌پرداخت که از منافع طبقات مرفه و سرمايه‌دار حمايت مي‌کردند. او درسخنراني خود در اين جلسه چنين استدلال مي‌کند:

"ما مي‌دانيم که رهايي کامل زنان، نه تنها با به دست آوردن حق اشتغال ميسر است و نه، تنها با داشتن حق تحصيل، اگر چه اين‌ها نيز حقوق طبيعي و مسلم ما و حتي مقدم بر حقوق سياسي ما هستند. گواه ما، تجربه‌ي کشورهايي است که در آنان زنان حق شرکت در انتخابات باصطلاح همگاني، آزاد و مستقيم را دارند. در اين کشورها، حق رأي، بدون داشتن استقلال اقتصادي زنان، تفاوتي واقعي در وضعيت آنان به وجود نياورده است. اگر رهايي اجتماعي تنها با رهايي سياسي ميسر بود، بايستي در اين کشورها معضلات اجتماعي زنان نيز با کسب حق رأي حل شده باشد. ما معتقديم که رهايي زن تنها با رهايي انسان و در بيان اقتصادي آن با رهايي کار از سرمايه ميسر است... اگر همين امروز تمام قوانين موجود نيز تغيير کرده و زنان نيزهمان حقوقي را که مردان دارا هستند، بيابند، باز اين به معناي رهايي از استثمار اقتصادي زنان و پايان يافتن بردگي نيست."

 

 

+ نوشته شده توسط کمیته اطلاع رسانی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:31 |

هات شپ سات ،

اولین فرعون زن مصر

از زمان های قدیم سنت این بود که در مصر فقط مردان می توانستند حکمروایی کنند اما روابط خانوادگی خاندان سلطنتی مصر بسیار پیچیده بود و زمانی که یک فرعون موفق زن به قدرت رسید این سنت فراموش شد .

زنان در مصر باستان :

در مصر باستان زنان نسبت به جوامع دیگر مثل بین النهرین و یونان از نظر اجتماعی شرایط بهتری داشتند آنان اجازه داشتند که صاحب اموال خود باشند و از پدر و شوهر خود (آخرین شوهر ) ارث می بردند و هنگام مشاجره و برخورد ، اجازه داشتند که به دادگاه مراجعه نمایند و از حق قانونی خود دفاع کنند .بر اساس این قوانین زنان مصر بر خلاف زنان یونانی که خانه نشین بوده و نمی توانستند در جوامع ظاهر شوند ، حق حضور در جوامع عمومی را داشتند و این شرایط سبب شد که تعدادی از ملکه های مصر ، چه قبل و چه بعد از هات شپ به عنوان نیابت پادشاهی مصر انتخاب شوند . قبل از هات شپ سات ، هفدهمین سلسله (دودمان ) پادشاهی مصر زنانی چون تنی شری ، آهوتپ دوم ، آهموس نفر تاری ، در دستگاه حکومتی مصر به عنوان ملکه صاحب قدرت بودند .  به قدرت رسیدن این زنان یکی پس از دیگری ، سبب شد که افکار  عمومی نظر مثبتی نسبت به قدرت زنان پیدا کند و باور نمایند که که زنان می توانند ثبات و نظم را درجامعه بوجود آورند . آنان راهگشای هات شپ سات بودند و یقیناً او زنی فوق العاده بود که توانست به عنوان فرعون در مصر باستان حکومت کند . هات شپ سات پنجمین فراعنه هجدهمین سلسله پادشاهی مصر ، دختر توتموس اول و آهمس بود .وقتی پدر او مرد برادر ناتنی او که از هات شپسات کوچکتر بود به سلطنت رسید . بر اساس قوانین مصر باستان زنان خون سلطنتی در خود داشتند و هر یک از مردان خاندان سلطنتی مجبور بودند که برای تثبیت موقعیت خود با یک زن از خاندان سلطنتی ازدواج کنند و این مساله اغلب سبب ازدواج فرعون با خواهر تنی ، خواهر ناتنی ، و یا دختری با نسبت فامیلی نزدیک می شد . به همین جهت توتموس دوم برای تحکیم موقعیت با خواهر ناتنی خود ، هات شپ سات ازدواج کرد. او بسیار ضعیف بود و کاملاً تحت نفوذ شخصیت قوی هات شپ سات قرار داشت . توتموس دوم چند سال بر مصر حکومت کرد و هات شپ سات صاحب دو دختر به نام های نفرورا و مری را هات شپ ست و از همسر دیگرش صاحب پسری به نام توتموس سوم شد . او خیلی زود در سال 1479 پیش از میلاد درگذشت و توتموس سوم جانشین او شد . به دلیل کودکی فرعون جدید هات شپ سات به عنوان نایب السلطنه انتخاب شد وی و فرعون جدید مصر تا سال 1473 (پ .م ) بر مصر حکومت کردند . او با پشتیبانی کاهن های معبد آمون ، خود را همسرخدای آمون نامید . در سنگ نبشته های دیوارهای معابد چنین آمده است که توتموس اول او را وارث خود قرار داده و او را پادشاه مصر سفلی و علیا خوانده است . هنگامی که توتموس سوم به سن ده سالگی رسید، هات شپ سات خود را فرعون نامید و برای این منظور او زمین ها و عنوان همسر خدا را که ویژه زنان بود به دخترش نفرورا تسلیم کرد . وی در سال 1490 پیش از میلاد تاجگذاری کرد و نام سلطنتی خود را ما ات کارا ( سرآمد زنان اشراف زاده ) گذاشت . او پشتیبان معتبری همچون راهب اعظم معبد آمون هپاس نب و سایر راهب های معابد داشت که به او کمک کردند تا موقعیت خود را تثبیت کند . در سنگ نبشته ها به او لقب جنگ طلب و خشمناک داده اند . با وجود این عناوین در دوران حکومت او امنیت نسبی برقرار بود. او برای ارتقاء بخشیدن به ارتباطات تجاری مصر ، هیأت تجاری مصر را به سواحل آفریقا فرستاد و این هیأت تا سرزمین پونت (سومالی فعلی ) نیز سفر کردند. او معابد بسیاری در تيس بنا کرد که هنوز یادآور شکوه و جلال معماری آن زمان است . و به این ترتیب او رئیس تمام راهب و راهبه های آمون بود و احتمالاً برای انتخاب راهب ها قدرت کافی داشت .

در میان حکومت زنان ، دوران سلطنت هات شپ سات ، را می توان دوران مهمی نامید زیرا او بیش از زنان حاکم (نایب السلطنه و ملکه ) قبل و بعد از خود حکومت کرد و مصر تحت فرمان او کشوری با ثبات و پر رونق بود . تا قبل از سلطنت هات شپ سات ، هیچ زنی در مصر حکومت نکرده بود و برای ادامه این سنت او از لباس مردانه و ریش مصنوعی استفاده می کرد . شاید برای اینکه بهتر بتواند وظایف یک فرعون را انجام دهد. تصاویری که از او در دیوار معابد حک شده ،همیشه شمایل یک مرد را نشان می دهد . ، در حالی که در مطالب سنگ نبشته ها از او به عنوان یک زن یاد می شود .او خود گفته بود جنسیت او به اینکه او می تواند فرعون شود ربطی ندارد .  وی خواست که با او همانند تمامی فراعنه رفتار شود . وقتی که سپاهی را برای سرکوبی نوبیا فرستاد ، نه تنها همراه سپاه عازم میدان جنگ شد، بلکه رهبری لشکر مصر را نیزخود بر عهده گرفت . این نشان می دهد که او رهبری شجاع و نترس بود و از هر نظر با فراعنه مصر قبل از خود برابری می کرد . یکی از دستاوردهای دوران حکومت هات شپ سات ، حکومت بر مصرمیانی بود او مدتها مصر میانی را زیر سلطه خود گرفت و تعداد زیادی معابد جدید در آنجا بنا نمود . خارج از مصر او موقعیت چندانی بدست نیاورد و بسیاری از حکام و شاهزاده های فلسطین و سوریه ، گاهگاهی سرزمین خود را از سلطه مصر آزاد می کردند . این زن فوق العاده بیست و دو سال بر مصر حکومت کرد و مشخص نیست که وی به مرگ طبیعی مرده یا کشته شده است. او در سال 1458 قبل از میلاد ناپدید شد . پس از رسیدن به مقام فرعون مصر ، هات شپ سات دستور انجام کارهای بسیاری را صادر کرد . اولین کار او بنای دو ستون سنگی بزرگ بود که در آسوان برش داده و به کارناک حمل کردند . این ستون ها بزرگترین ستون هرمی شکل بود که به احترام خدای آمون بنا شده بود . از معابد و بناها و سنگ نبشته های زمان وی چیز زیادی باقی نمانده است ، زیرا این آثار به دلیل هرج و مرج و خشونت پس از وی یعنی در زمان حکومت توتموس سوم تخریب شد بعدها او دستور ساختن سه ستون سنگی بزرگ دنیا را صادر کرد . ( یکی از این ستون ها قبل از حمل به کارناک ترک برداشت و هنوز در دره آسوان وجود دارد . ) او تصمیم داشت که این ستون ها را به مناسبت جشن شانزدهمین سال سلطنتش بنا کند در کارناک او معابد بسیاری را تعمیر کرد و حتی معبد کوچکی هم در صخره های شمال مصر بنا کرد و سنگ نبشته های زیادی را درباره حکومت خود در آن معبد به جا گذاشت که بیشتر آن در زمان سلطنت توتموس سوم از بین رفت . او دستور داد که مقبره ای را برای وی در دره پادشاهان بنا کنند که پس از جلوگیری از بنای مقبره های بیشتر در این دره ساخت مقبره مشهور او در دیر البحر آغاز شد . این معبد یا مدفن در کنار معبد قدیمی تر منتوهاتپ که مربوط به زمان سلسله یازدهم پادشاهی مصر بود ، بنا شد . در این معبد نیز سنگ نبشته هایی درباره زندگی و دستاوردهای او پیدا شد که بیشتر آنها از بین رفته اند . در اواخر قرن بیستم ، جسد مومیایی شده توتموس اول و دوم در میان تعداد زیادی مومیایی در دیرالبحر کشف شد . تعداد زیادی مومیایی زن ناشناس نیز در این گروه دیده شد . اخیراً می گویند که احتمالا مدفن او در مقبره 60 دره پادشاهان باشد . تحقیقات نشان داده بود که این مقبره به ملکه سلسله هیجدهم پادشاهی تعلق دارد . مومیایی یک زن یا هات شپ سات در این مقبره وجود دارد که ماسکی جواهرنشان بر چهره دارد و جایی هم برای ریش همانند فراعنه در آن دیده می شود .     

 

+ نوشته شده توسط کمیته اطلاع رسانی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:56 |

غروب عصر جمعه ی پاييز بود انگار...

 

درست يادم نيست

غروب عصر جمعه ی پاييزی بود،

و يا غروب نه،

درون ساحل دريا ،

پياده می رفتم،

زلال شن درون دو دستم،

و جای پای خالی دريا

و موج های تشنه ی بيداری...

درست يادم نيست...

 

و من کنار پنجره ماندم

و از حصار پشت پنجره می ديدم:

زنی ميان دريا بود،

زنی ميان طوفان،

زنی ظريف می رقصيد.

-صدای سرد صدف هاش در گوش است-

زنی غريب زن،

که من نديده بودمش هرگز

به جز درون خيال.

 

سر تا سر زمين، يک دم

شکوفه باران شد:

هزار مرد،

از هزار خاک غريب،

شکفته آمدند از هر دو جانب دريا،

تمام مردانی،

به هيبت سرو های آزادی،

شکفته از دل هر خاک.

از خاک های مرده ی بی جانی

که حرکت حتی

در مقياس های سکونش جايز بود.

 

تابيده بود نور روشن يک فرمان،

-يک ايمان-

بر روح پاک و پر صلابت ايشان.

 

ورزيده دست ها،

يک دل به انديشه

و يک شيوه در آيين...

آن زن سرود خواند:

مردان گريستند...

هر يک دو زخم،

يا چند گلوله بر گردن.

 

آن زن سرود خواند:

از جای پای گلوله،

مدام خون باريد!

 

مردان نشسته به فرمان،

آن زن سرود خواند:

دريا به غلغله آمد...

 

مردان که مثل ما،

يا بهتر است بگويم:

جنازه های ما بودند،

تمام ايستاده به قامت،

-درست تر ديدم:-

(ايستاده بوديم کنار يکديگر)

به لابه می گفتيم:

هزار تکه شديم،

آيينه وار ،

در برابر هر ذره نور رقصيديم.

دريا جواب داد:

آينه اما مدام خون پاشيد...

 

آن زن،

 برهنه  از ته دريا،

در باد

موج در موج

موهای مشکی زيبايش

پريشان شد.

آهی کشيد،

مردان تمام

کبوتران سرخی شدند.

-کبوتران سرخی شديم!-

به آيين يک دست ،

به سوی قلعه های شوم کلاغ های زمان می رفتيم.

از پشت سر،

اسطوره ی بزرگ آزادی،

اسطوره های زمينی،

-زنان زمين-

از هر دو جانب دريا سرود می خواندند،

اميد می دادند...

***

و ما مدام

به سوی فتح می رفتيم...

درست يادم نيست...

غروب عصر جمعه ی پاييز بود انگار...؟!

 

محمد فلاح نيا

16/7/84

+ نوشته شده توسط کمیته اطلاع رسانی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 16:13 |

بعد از دستگيری جلوه جواهری که دوست مشترک همه ی ما بود،هيچ کدام از بچه ها دل و دماغ نوشتن نداشتيم.مدام خاطرات و خطراتمان را در ذهن مرور می کرديم.اما خب همين طوری هم که نمی شود دست روی دست گذاشت و نشست و نگاه کرد.تنها کاری که توانستيم انجام دهيم اين بود که برای جمع آوری امضا به ميان مردم برويم  و نگذاريم اين روند دستگيری ها روی کارمان تاثيری بگذارد.مريم حسين خواه و جلوه در زندان هستند.خواسته های ما در کمپين،خواسته هايی حد اقلی است که در قالب مبارزه ای اجتماعی و مسالمت آميز مطرح شده اند .چرا بايد به خاطر طرح نابرابری های موجود در قانون اين قدر بها بپردازيم؟؟؟

چند روز پيش پسری گفت من با اين تبعيض ها کاملا موافقم!پرسيدم می شه دليل مخالفتتون رو بپرسم؟ گفت :"چون به نفعم نيست!!"حرف هايی شبيه به اين رو بار ها از دهان مردها و حتی خود زن ها هم شنيدم تو اين مدت. آخه خود خواهی تا چه حد؟مگه دنيا فقط امروزه؟فردايی نخواهد بود که همه ی ما زن و مرد بخواهيم آزادانه و با حقوق انسانی برابر در يک جهان زندگی کنيم؟ تو که اين حرف رو می زنی،فردا جواب فرزندان دخترت  رو هم همين طور می دی؟به نفعم نبود،حمايت نکردم؟به همين سادگی؟؟؟؟

نمی دونم واقعا چرا بعضی افراد فقط محدوده ی کوچک و تنگ اطراف خودشون رو می بينند و خود خواهی شون تا اين حد کورشون کرده.چرا بايد مريم و جلوه تو زندان باشند و آقايی يا خانمی به راحتی بگن به نفعم نيست؟؟مگه مريم و جلوه برای نفع شخصی دارند فعاليت می کنند؟ما داريم تو يه جامعه زندگی می کنيم.جامعه ی آزاد و سالم جامعه ای است که همه ی ارکانش آزاد و سالم باشند.زندگی اجتماعی ما و منفعت اجتماعی ما در گرو تامين منفعت همه ی افراد جامعه در پرتو قانون عادلانه است. اگر قانونی به تبعيض و نابرابری دامن بزنه،اين به نفع همه ی افراد نيست که به اون قانون اعتراض کنند ؟؟...به قول مولانا :چه دانم های بسيار است...ليکن من نمی دانم...!

 

+ نوشته شده توسط کمیته اطلاع رسانی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 15:5 |
این که خبر دستگیری دوستی آشنا را بشنوی و یا منتظر یک اتفاق و خبر نه چندان خوبی باشی ویا در دلهره یک اتفاق ،  سخت است و سخت تر آن که ندانی جرمت چیست ؟ اما یک پیغام نهفته در این اتفاق های تلخ وجود دارد و ما را وا می دارد تا ایمان داشته باشیم به "آغاز فصل سرد " . سخت است ، سرد است ، اما ایمان داریم که : براستی پس از هر سختی آسانی است .

   ---------

پی نوشت :

اینجا زندان است و من زنی در میان زنانی كه دردهايشان مثال روشن نابرابري است

وکیل مریم حسین خواه: وکالت نامه ام را نپذیرفتند

مادر جلوه جواهري:تنها کار جلوه، تلاش براي بهبود زندگي زناني مثل من و خودش بوده است.

 

+ نوشته شده توسط کمیته اطلاع رسانی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 16:45 |

معصوم و آرام با دوستش روی صندلی های پارک نشسته بودند.چادر مشکی که سرش بود، سنش را بالا تر نشان می داد.نزديک تر که رفتم چهره اش معصوم و کودکانه بود.با خودم گفتم شايد اصلا 18 سال سن نداشته باشد....با ترديد رفتم به طرفشان...

 

-سلام.

-سلام.

-می شه چند لحظه وقتتون رو بگيرم؟اين بيانيه رو بخونيد و اگه دوست داشتيد امضا کنيد.سوالی هم داشتيد من در خدمتم.

 

(با کمی ترديد بيانيه ی کمپين را گرفت و با دوستش مشغول خواندن شدند.بعد سوالاتی پرسيد در مورد کمپين و قوانين موجود و....بيانيه را امضا کرد.و در آخر گفت: )

 

- ببخشيد حالا چرا شما؟

- چرا من که چی؟

- چرا شما که پسريد داريد امضا جمع می کنيد؟

 

(هميشه واکنش نا خود آگاهم،خنده است.اول می خواستم جمله ی معروف کلارا زتکين،مادر فمنيست های جهان را بگويم.آزادی زنان آزادی بشر است و حرفم را با اين جمله شروع کنم.اما فکر کردم خب بايد کمی بيش تر توضيح دهم...)

 

- ببنيد،نيمی از جمعيت ما رو زنان تشکيل می دهند.اگه اين نيمه تحت ستم و يا نابرابری باشه،نيمه ی ديگه که مرد ها هستند،يا ستم کننده هستند،و يا اگه کاری نکنند در راستای حذف اين نابرابری ،عملا مهر تاييد می زنند بر بقيه ی افرادی که ستم می کنند و به نابرابری ها دامن می زنند.کمپين برای من يه فعاليت انسانی خارج از جنس هست.من دوست ندارم به اين بازی ستم گر و ستم شونده تن بدم.جامعه ای که نيمی از انسان هاش تحت ستم باشند ،جامعه ی سالمی نيست.و اين کم ترين کاری است که از دستم بر می اومد برای برهم زدن اين نظم بی منطق! فارق از اين بحث هم،ما داريم با زن ها زندگی می کنيم و فردا هايی هم هست که احيانا قراره  فرزندان ما چه دختر و چه پسر تو اين مملکت زندگی کنند.به هر حال من اعتقاد دارم که آزادی زنان،آزادی همه ی جامعه است...جامعه ای که به ستم کردن و تحت ستم قرار گرفتن در هيچ نوعش تن نمی ده...

 

(لبخندی زد ، تشکر کرد و برگه رو به دستم داد.از خودش و دوستش خداحافظی کردم.)

 

اين اولين باری نبود که کسی از پسر بودن و فعاليت کردن من در حيطه ی مسايل زنان تعجب می کرد  و فکر نمی کنم که آخرين بار هم باشه.برام جالبه که تا اين حد  مرز بندی های جنسيتی در ذهنمان قوی هستند.من يقين دارم  که فردا برای همه ی انسان هاست.زن و مرد ندارد که....دارد؟

 

شاخه ی پسران کمپين يک مليون امضا در شيراز

+ نوشته شده توسط کمیته اطلاع رسانی در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 13:24 |

پاييز،پاييز و هنوز پاييز در شيراز و بارانی که هنوز نيامده،اما يقين دارم که زيبا خواهد بود...

دوستانی در اين مدت از طريق کامنت و يا ايميل،تمايل خود را برای همکاری با وبلاگ اعلام نموده اند.دوستانی که تمايل به هر گونه همکاری با کمپين شيراز دارند،می توانند از طريق ايميل آدرس هايی که در پست قبلی وجود دارد با ما در تماس باشند.

 

با تشکر:کميته ی جذب داوطلب

 

و اما باز هم گزارش جمع آوری امضا...

 

-ببينيد اين ها يی که شما می گيد،قوانين اسلام است و تغيير ناپذيره!

-مذهب شما چيه؟

-من شيعه هستم.

-خب پس بهتره بدونيد  که اتفاقا فقه شيعه در اجتهاد رو باز گذاشته که توسط اون بتونه در هر زمان قوانين شريعت رو با توجه به مقتضيات زمانه تغيير بده ... اين قوانين قوانينی هستند که محل اختلاف علمای شيعه است.فقهای شيعه زمانی دادن حق رای به زنان رو حرام اعلام کردند،اما امروز می بينيد که مخالفتی با اين مساله وجود نداره.در ضمن بحث ما بحث مذهب و دين و ايدئو لوژی نيست.بحث بر سر اين هست که کسانی که اين قوانين رو تبعيض آميز می دانند،با هر مرام و مسلکی که دارند،می توانند اعتراض خودشون رو با امضای اين بيانيه اعلام کنند.

 

برام جالبه که مردمی که تا اين حد فکر و ذهنشون با اصول و عقايد مذهبی پيوند خورده،اين قدر در مورد مذهب خودشون هم نا آگاهند.واقعا چرا بايد اين طور باشه؟از اين نا آگاهی چه کسی سود می بره و در نهايت به چه کسی ضرر می رسه؟جوون های دانشگاهی ما حتی گاهی چنان از سر بی اطلاعی در مورد يک موضوع صحبت می کنند که آدم اين وسط حيران می ماند!چرا اين همه سال درس و بحث و مدرسه به ما ياد نداده که غير از کتاب های درسی ،گاهی هم سرکی به کمی اين طرف تر و آن طرف تر از اين کتاب ها بزنيم؟؟

همه ی ما می دانيم که فرهنگ های غلط يک جامعه يک شبه اصلاح نمی شوند. اصول برابری جنسيتی برای مردان و زنان بايد از سنين پايين در محيط های آموزشی ما،آموزش داده شوند.بايد رسانه های فرهنگی کشور اين اصول را آموزش دهند.اما دريغ که اين، رويايی دور بيش نيست...اما حال که به هر علت در سيستم آموزش ما اين خلا به وجود آمده،آيا بايد دست روی دست گذاشت و تماشا کرد؟آيا نبايد با مطالعه ی بيش تر اين خلا را جبران کنيم؟؟تا کی قرار است گوش ها و چشم ها و مغز هايمان را فقط و فقط به انديشه های چارچوب بندی شده ی خاصی کرايه دهيم؟

سازمان ها ونهاد هاي غير دولتی، شايد بتوانند اين خلا را کم رنگ تر کنند.در بسياری از کشور ها بسياری از آموزش های همگانی را در مدارس ،سازمان های غير دولتی به صورت داوطلبانه به عهده می گيرند.مثلا به عنوان نمونه،چند وقت پيش در اينترنت بروشور آموزش مبارزه با مواد مخدر ی را ديدم که در کشور سوئد در مدارس راهنمايی به طور گسترده توسط يک سازمان غير دولتی توزيع شده بود.شايد امروز يکی از وظايف  سازمان های غير دولتی می تواند پر کردن خلا های آموزشی در مدارس،به صورت انجام عمل داوطلبانه باشد.

 

-من هميشه با خودم فکر می کردم که چرا مادری که اين همه به فرزندش محبت می کند و تمام وجودش را وقف فرزندش می کند،هيچ حقی در مورد فرزندش ندارد؟هيچ توجيهی هم برای اين مساله ندارند.آخه چرا بعد از فوت همسر هم حتی نمی تونه ولايت فرزندش رو به عهده بگيره؟آخه يعنی پدر بزرگ،محرم تر از مادره؟چرا ما در نمی تونه در صورت جدا شدن از همسرش،بعد از هفت سالگی هم حق ولايت  فرزندش رو داشته باشه؟آخه يه دختر تازه بعد از طی طفوليت هست که به مادر نياز داره!اين کجاش با انصاف جور در می ياد که پاره ی تن مادر رو که به مادر نياز داره ازش جدا کنند؟؟؟

-.....(سکوت،سکوت و سکوت!)

 

گاهی سر درد دل ها باز می شود و آخ که بايد بود و شنيد و ديد... اگر انسانيتی در وجودمان باشد،فرقی نمی کند که مرد باشيم و يا زن!مهم نيست که چه مرام و مسلکی داشته باشيم،به حکم انسانيتمان سر به زير افسوس می خوريم برای  اين همه بيداد و بر غمی که در سينه هايمان جا خوش کرده است...

 

کميته ی اطلاع رسانی

 

+ نوشته شده توسط کمیته اطلاع رسانی در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 22:46 |
با سلام.

دوستان بدين وسيله ايميل آدرس های کمپين شيراز اعلام میشود .دوستانی که تمايل به همکاری دارند،می توانند از طريق اين آدرس ها با اعضای کمپين ارتباط برقرار کنند.نظرات ،پيشنهادات و انتقادات خود را می توانيد به آدرس های اينترنتی زير ارسال کنيد.همچنين در صورت تمايل به همکاری با وبلاگ کمپين هم می توانيد مطالب خود را برای ما ارسال کنيد.

شاد باشيد و پيروز...

کميته ی اطلاع رسانی.

 

Shiraz.wechange@gmail.com

email address e shakheye pesaran  : Shiraz.wechange.m@gmail.com

+ نوشته شده توسط کمیته اطلاع رسانی در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 23:28 |

در آغاز پاسخ به يک کامنت:

دوستی از کاليفرنيا با نام روجا در کامنتی که در باره ی نوشته ی قبلی ارسال کرده اند،نوشته اند که "اميد وارم منظور شما از اپوزسيون دلقک مآب اون ور آبی...،همه ی ايرانيانی نباشد که خارج از ايران فعاليت می کنند."در پاسخ اين دوست بايد بگويم که منظور من به هيچ وجه تمام افرادی نيست که خارج از ايران در راه توسعه ی دموکراسی در بين ايرانيان  تلاش می کنند.منظور من بيش تر رسانه های ماهواره ای است که اگر  چه گاهی هم مهمانان بزرگی دارند،اما خط مشی اصلی گردانندگان اين رسانه ها بيش تر از آن  که درراستای توسعه ی دموکراسی در ايران باشد،به دنبال پيش برد اهداف و گاهی اغراض سياسی خاصی است که گويی بيش تر ضد دموکراسی عمل می کنند! مجری بی سواد برنامه ای که به خودش اجازه می دهد در راستای اثبات نظريات خودش بار ها و بار ها حتی حرف های باسواد ترين مهمانان برنامه را قطع و تفسير به رای کند،به نظر من با طنزی تلخ، مصداق عينی يک دلقک است...

با تشکر از روجا و تذکرش.

 

و اما يک گزارش:

روز های پاييزی هميشه برای من سرد ودلگيرند.امروز با بچه ها برای جمع آوری امضا قرار داشتم.از دو روز پيش مدام انتظار می کشيدم.بالاخره روز و ساعت قرار رسيد.هوا سرد بود و گه گاه بادی هم می وزيد.خيابان ها و مجامع عمومی خيلی خلوت بودند.خلوت تر از آن بودند که به روند کار ما سرعت ببخشند.اما با همه ی اين تفاسير بيانيه و خودکار به دست شروع کرديم.

 

-سلام .ببخشيد ميشه چند لحظه وقتتون رو به ما بدين؟

-نه!

(خب پيش مياد ديگه!روحيمون رو حفظ می کنيم و می ريم سراغ ديگران!)

 

-سلام.ببخشيد می شه چند لحظه وقتتون رو به ما بدين؟

-بله خواهش می کنم.

-لطفا اين بيانيه رو بخونيد.

-ببنيد من قبول دارم که تبعيض وجود داره،اما خب زن ها عقلشون کوچيک تر از مرد هاست!و چند روز از ماه هم نمازشون اشکال داره.بنابر اين طبيعی است که حقوق کم تری داشته باشند!

-اولا که طبق چه استناد علمی می گيد که زن ها عقلشون کوچيک تره!و در ثانی وقتی که در عرصه های مختلف فرهنگی ، اجتماعی ،اقتصادی ، علمی و حتی خانوادگی ،زن ها می توانند همان نقشی را ايفا کنند که مردان ايفا می کنند،آيا اين با عقل جور در می آيد که حقوق کم تر داشته باشند؟

 

-سلام. می شه چند لحظه وقتتون رو به ما بدين؟ لطفا اين بيانيه رو بخونيد.

-اتفاقا چند روز پيش سر کلاس معارفمون تو دانشگاه خيلی سر اين موضوع بحث شد.اما استادمون اون قدر در جواب سوال ها طفره رفت که ما آخرش هم قانع نشديم که چرا حقوق زن و مرد نا برابره!به هر حال من که به کمال ميل امضا می کنم.

 

(وسط اون همه سردی ،هر از گاهی برق لبخندی بر چهره هامون می نشست.همين که در دانشگاه ها در مورد اين مسايل بحث می شه از نظر ما يه گام به جلو بود. )

 

-سلام.می شه چند لحظه وقتتون رو بگيريم؟

-سلام.به تويی؟

(از همکلاسی های دوران دبيرستانم بود که با يه خانم نشسته بودن کنار هم.)

چندين سال می شد که همديگه رو نديده بوديم.سلام و روبوسی کرديم.با خنده گفت:

-تو هنوز دنبال اين کارای فرعی هستی؟

-فرعی؟اين کار برای من فرعی محسوب نمی شه!اين بيانيه رو بخون،سوالی اگه داشتی،در خدمتم.اگه دوست داشتی می تونی امضا کنی.

(نگاه معنا داری به دوستش کرد!)

-خانم محجوب قبلا با من در اين مورد صحبت کرده بودند.

 

(فاميل دوستش محجوب بود.که بعد کاشف به عمل آمد که از داوطلبان همکاری با کمپين بوده،اما بنا به دلايل نا معلوم،ناگهان پشيمان شده!!!!)

 

-ببينيد کار شما خيلی کار خوبيه!اما من اساسا باهاش مشکل دارم.

-منظورت رو نمی فهمم؟واضح تر بگو...

-من خودم تو دانشگاه،خيلی جاها فعاليت می کنم.اين کار شما هم خيلی خوبه ها...اما من مشکل دارم باهاش!

 

(مدام تکرار می کرد که کار شما خوبه!احتمالا اين حرف رو به اين دليل می زد که مثلا من ناراحت نشم!رياکاری ذاتی فرهنگ ماست ديگه!!نمی دونست من از اين ريا کاری  ناراحت می شم،اما از اين که رو راست باهام حرف بزنند،به هيچ وجه ناراحت نمی شم!!)

دوباره نگاهی به خانم محجوب کرد که با معصوميتی آميخته به شرم سرش رو پايين انداخته بود و جوری که انگار خجالت می کشه،حرفای ما رو گوش می کرد.

دوباره گفتم:

 

-خب چرا اين قدرکلی گويی می کنی؟دقيقا بگو چه نقدی به کمپين داری تا من هم بتونم جوابتو بدم.

-ببين آخه خيلی مسايل هست!بايد مفصل صحبت کنيم!می دونی الان هم که وقت نيست...ولی کار شما خيلی خوبه ها!اما من ...!

-خيلی خب.پس اين دفترچه رو بعدا مطالعه کن....خداحافظ.

-خداحافظ.

 

نمی خواهم قضاوت يا پيش داوری کنم.اما مجموعه ی رفتار هاش رو اين جوری تفسير کردم که اون از يه امضای ساده هم وحشت داره!!!وحشت!

بچه ها که آمدند گفتند:ما شنيده بوديم خانم محجوب خيلی دوست داشته همکاری کنه.اما با آقايی آشنا شده و بعد از آشنايی، ديگه کلا ارتباطش رو با کمپين قطع کرده!!!

عجبا!بعضی حس ها را نمی شود درست توصيف کرد و با کسی قسمت کرد.من هم بعد از اين ديدار ِ نه چندان خوشايند،حس تلخی داشتم.چرا های مختلفی در ذهنم موج می زد که بعضی از آن ها بی جواب ماند...چرا بعضی افراد هميشه مخالفت هايشان را اين قدر کلی می گويند؟می ترسند؟(از چی می ترسند؟)تکليفشون با خودشون روشن نيست؟همين جوری برای اين که چيزی گفته باشند،مخالفت می کنند؟؟؟چرا خانم محجوب ديگه مايل به همکاری نيست؟چرا؟؟؟و کلی چرای ديگه...

 

 

اون روز، قدری که انژی و وقتمون اجازه می داد،امضا جمع کرديم و آخر سر، يه گوشه نشستيم که کارامون رو جمع بندی کنيم و تجربياتمون رو به هم بگيم.شايد اين قسمت شيرين ترين قسمت تجربه ی اون روزمون بود.صحبت و بحث و هم فکری و گاهی هم نسخه پيچيدن برای آينده....!

 

 

 

+ نوشته شده توسط کمیته اطلاع رسانی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 19:4 |

روزی بدی نبود.بعد از يک جلسه بحث و جدل رسمی و نيمه رسمی، با بچه ها رفتيم که امضا جمع کنيم. بين خودمان برخورد های مردم را به دو دسته ی کلی تقسيم کرده ايم.برخورد های انرژی زا و بر خورد های انرژی گير...

اون روز برخورد های اوليه خيلی انرژی زا بودند.زوج جوانی با شور و شوق بحث می کردند و موفقت ما را آرزو می کردند،مادری سر درد دلش باز شد و گفت: "  قوانين زن را اصلا حساب نکرده است!جنس دوم کجا بود!!؟" دوستانی برای گريز از شلوغی شهر و خيابان ها يش به گوشه ای دنج و خلوت پناه آورده بودند و با هيجانی آميخته به شک بيانيه را می خواندند امضا می کردند و دست به دست می گرداندند تا ديگران هم امضا کنند.

برای شروع خيلی خوب بود. داشت غروب می شد.صدای مناجات از دور می آمد.کم کم موقع افطار بود که به مغازه ای وارد شدم که زنی ميان سال در آن جا کار می کرد.مثل هميشه جمله ام را با اين حرف شروع کردم که ممکنه چند لحظه وقتتون رو بگيرم؟و وقتی که با حرکت سر به در خواستم ،جواب مثبت داد،گفتم: اگه ممکنه اين متن رو بخونيد و و اگه دوست داشتيد امضا کنيد.با تر ديد بيانيه کمپين را گرفت و گفت:"حالا ای چی چی هس؟" گفتم :"اين يه درخواست برای اصلاح قوانين زن ستيز در قوانين ايران است.شما بخونيد متوجه می شيد." می خواستم بگم : اگه سوالی هم داشتيد بعد از خواندن من جواب می دهم. که ناگهان ديدم با خارج شدن اسم زن از دهان من چهره اش به کلی تغيير کرد.داد زد :"مال زنا هست؟بگير ببر!زنا هر چی سرشون بياد حقشونه!زنا خود شيطونن!بايد با زور و لگد بسشون تو خونه!!"

من گيج شده بودم نمی دونستم بايد چه کارکنم.زنی که خودش داشت بيرون از خونه کار می کرد،داشت می گفت :زنا رو بايد با کتک بست تو خونه!!!!

از اون جا که هميشه با همه ی امضا کننده ها با روی خوش و خنده جدا می شم،به اين خانوم هم يه لبخند زدم و گفتم :"اين طوری هم که شما می گيد نيست!"

گفت :"من خودم می شناسمشون!"

گفتم :"خدا حافظ!"

بعد از خداحافظی رفتم پيش بچه ها که همون اطراف مشغول امضا گرفتن بودند.ديدم بچه ها هم هرکدوم با قيافه های آويزون برگشتن...اون ها هم انرژی شون تحليل رفته بود.با بچه ها که حرف زدم،تازه کمی از شوک در آمدم.ياد حرفای اون زن افتادم.حرفاش به نظرم خيلی تکراری و آشنا اومد.يه دفعه يادم اومد شب قبل  دقيقا همين حرفا رو تو يکی از سريال های پر طرفدار ايام رمضان از دهن يکی از بازيگر ها شنيده بودم!!! بازيگر نقش اصلی فيلم داشت همين حرفا رو در مورد زنش که رفته بود خارج از کشور و طلاق گرفته بود، می گفت و سعی مبسوطی داشت که مخاطب رو هم با خودش و انديشه هاش همراه کنه و حس ترحم مخاطب رو هم با گفتن چند تا آه و ناله تحريک کنه!

اين فرهنگی است که مسولان فرهنگی اين کشور از گسترشش حرف می زنند و الگو سازی می کنند و عجبا که به چه توفيقی هم نائل شدند در راستای هدفشون.سريالی علنا به شعور آدمی توهين کنه و باز هم همون آدم های های تحقير شده،فحش خورده و زخمی،شب بعد با اشتياق بيايند و اون سريال رو تماشا کنند!طوری که خيابان های اصلی شهر خالی از جمعيت شود!در ساعتی که هنوز تا آخر شب خيلی زمان مانده!

با بچه ها ترجيح داديم اصلا از اون محيط بريم بيرون.غزال گفت بعد از کلی بحث و توهين شنيدن از يه آقا،بالاخره راضی شده که امضا کنه.وقتی غزال می گه :"خب خانمتون هم امضا کنند." مرده می گه :"من امضا کردم ديگه!بسه!!!!!!!!!!!!"

مريم از پيش پيرزن و پير مردی حدودا  70  بر گشته بود که گفته بودند:"اسممون هم می خواد؟نه ما به اين کارا کار نداريم!ميان می گيرنمون بد بخت می شيم!!!"

 

از اون جا رفتيم.موقع افطار بود.رفتيم به يه جای ديگه برای جمع آوری امضا.دختر و پسر جوانی کنار هم نشسته بودند.دختر داشت با مريم بحث می کرد که من هم وارد بحث شدم.پرسيد:"چرا دعوت عمومی نمی کنيد و دونه دونه امضا می گيريد؟؟؟" گفتم :"کجا بايد دعوت عمومی کنيم؟در روز نامه های تعطيل شده يا در صدا و سيما با نظريات پيشرفته اش در مورد زنان؟؟يا از طريق تلويزيون ها و اپوزسيون دلقک مآب اون  طرف آبی؟؟دلقک هايی که اصلا نمی دونند اين جا ما تو ايران برای يه خواسته ی قانونی (و نه سياسی!)چه قدر بايد بها بديم!"

 

هر رسانه ای تمام سعی اش رو می کنه که مخاطبش رو با خودش همراه کنه و فکر مخاطبش رو تغيير بده.اما صدا و سيما با بعضی از کاراش داره به شعور مخاطب توهين می کنه.من نمی دونم چرا باز هم همه با اشتياق اين حرفای پوچ تکراری رو دنبال می کنند.شايد هيچ کس اين حرفا رو به خودش نمی خره!همه فکر می کنند اين حرفا برای ما نيست!ما که اين جوری نيستيم!اين حرفا برای همسايه است...

و امان از اون روزی که به اين بی تفاوتی کشيده بشويم...امان از امروز....

امان از  رسانه ی فرهنگ منحط پراکنی...   

 

نوشته شده توسط : محمد فلاح نيا

+ نوشته شده توسط کمیته اطلاع رسانی در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 13:25 |