تبليغاتX
کمپین در شیراز

در آغاز پاسخ به يک کامنت:

دوستی از کاليفرنيا با نام روجا در کامنتی که در باره ی نوشته ی قبلی ارسال کرده اند،نوشته اند که "اميد وارم منظور شما از اپوزسيون دلقک مآب اون ور آبی...،همه ی ايرانيانی نباشد که خارج از ايران فعاليت می کنند."در پاسخ اين دوست بايد بگويم که منظور من به هيچ وجه تمام افرادی نيست که خارج از ايران در راه توسعه ی دموکراسی در بين ايرانيان  تلاش می کنند.منظور من بيش تر رسانه های ماهواره ای است که اگر  چه گاهی هم مهمانان بزرگی دارند،اما خط مشی اصلی گردانندگان اين رسانه ها بيش تر از آن  که درراستای توسعه ی دموکراسی در ايران باشد،به دنبال پيش برد اهداف و گاهی اغراض سياسی خاصی است که گويی بيش تر ضد دموکراسی عمل می کنند! مجری بی سواد برنامه ای که به خودش اجازه می دهد در راستای اثبات نظريات خودش بار ها و بار ها حتی حرف های باسواد ترين مهمانان برنامه را قطع و تفسير به رای کند،به نظر من با طنزی تلخ، مصداق عينی يک دلقک است...

با تشکر از روجا و تذکرش.

 

و اما يک گزارش:

روز های پاييزی هميشه برای من سرد ودلگيرند.امروز با بچه ها برای جمع آوری امضا قرار داشتم.از دو روز پيش مدام انتظار می کشيدم.بالاخره روز و ساعت قرار رسيد.هوا سرد بود و گه گاه بادی هم می وزيد.خيابان ها و مجامع عمومی خيلی خلوت بودند.خلوت تر از آن بودند که به روند کار ما سرعت ببخشند.اما با همه ی اين تفاسير بيانيه و خودکار به دست شروع کرديم.

 

-سلام .ببخشيد ميشه چند لحظه وقتتون رو به ما بدين؟

-نه!

(خب پيش مياد ديگه!روحيمون رو حفظ می کنيم و می ريم سراغ ديگران!)

 

-سلام.ببخشيد می شه چند لحظه وقتتون رو به ما بدين؟

-بله خواهش می کنم.

-لطفا اين بيانيه رو بخونيد.

-ببنيد من قبول دارم که تبعيض وجود داره،اما خب زن ها عقلشون کوچيک تر از مرد هاست!و چند روز از ماه هم نمازشون اشکال داره.بنابر اين طبيعی است که حقوق کم تری داشته باشند!

-اولا که طبق چه استناد علمی می گيد که زن ها عقلشون کوچيک تره!و در ثانی وقتی که در عرصه های مختلف فرهنگی ، اجتماعی ،اقتصادی ، علمی و حتی خانوادگی ،زن ها می توانند همان نقشی را ايفا کنند که مردان ايفا می کنند،آيا اين با عقل جور در می آيد که حقوق کم تر داشته باشند؟

 

-سلام. می شه چند لحظه وقتتون رو به ما بدين؟ لطفا اين بيانيه رو بخونيد.

-اتفاقا چند روز پيش سر کلاس معارفمون تو دانشگاه خيلی سر اين موضوع بحث شد.اما استادمون اون قدر در جواب سوال ها طفره رفت که ما آخرش هم قانع نشديم که چرا حقوق زن و مرد نا برابره!به هر حال من که به کمال ميل امضا می کنم.

 

(وسط اون همه سردی ،هر از گاهی برق لبخندی بر چهره هامون می نشست.همين که در دانشگاه ها در مورد اين مسايل بحث می شه از نظر ما يه گام به جلو بود. )

 

-سلام.می شه چند لحظه وقتتون رو بگيريم؟

-سلام.به تويی؟

(از همکلاسی های دوران دبيرستانم بود که با يه خانم نشسته بودن کنار هم.)

چندين سال می شد که همديگه رو نديده بوديم.سلام و روبوسی کرديم.با خنده گفت:

-تو هنوز دنبال اين کارای فرعی هستی؟

-فرعی؟اين کار برای من فرعی محسوب نمی شه!اين بيانيه رو بخون،سوالی اگه داشتی،در خدمتم.اگه دوست داشتی می تونی امضا کنی.

(نگاه معنا داری به دوستش کرد!)

-خانم محجوب قبلا با من در اين مورد صحبت کرده بودند.

 

(فاميل دوستش محجوب بود.که بعد کاشف به عمل آمد که از داوطلبان همکاری با کمپين بوده،اما بنا به دلايل نا معلوم،ناگهان پشيمان شده!!!!)

 

-ببينيد کار شما خيلی کار خوبيه!اما من اساسا باهاش مشکل دارم.

-منظورت رو نمی فهمم؟واضح تر بگو...

-من خودم تو دانشگاه،خيلی جاها فعاليت می کنم.اين کار شما هم خيلی خوبه ها...اما من مشکل دارم باهاش!

 

(مدام تکرار می کرد که کار شما خوبه!احتمالا اين حرف رو به اين دليل می زد که مثلا من ناراحت نشم!رياکاری ذاتی فرهنگ ماست ديگه!!نمی دونست من از اين ريا کاری  ناراحت می شم،اما از اين که رو راست باهام حرف بزنند،به هيچ وجه ناراحت نمی شم!!)

دوباره نگاهی به خانم محجوب کرد که با معصوميتی آميخته به شرم سرش رو پايين انداخته بود و جوری که انگار خجالت می کشه،حرفای ما رو گوش می کرد.

دوباره گفتم:

 

-خب چرا اين قدرکلی گويی می کنی؟دقيقا بگو چه نقدی به کمپين داری تا من هم بتونم جوابتو بدم.

-ببين آخه خيلی مسايل هست!بايد مفصل صحبت کنيم!می دونی الان هم که وقت نيست...ولی کار شما خيلی خوبه ها!اما من ...!

-خيلی خب.پس اين دفترچه رو بعدا مطالعه کن....خداحافظ.

-خداحافظ.

 

نمی خواهم قضاوت يا پيش داوری کنم.اما مجموعه ی رفتار هاش رو اين جوری تفسير کردم که اون از يه امضای ساده هم وحشت داره!!!وحشت!

بچه ها که آمدند گفتند:ما شنيده بوديم خانم محجوب خيلی دوست داشته همکاری کنه.اما با آقايی آشنا شده و بعد از آشنايی، ديگه کلا ارتباطش رو با کمپين قطع کرده!!!

عجبا!بعضی حس ها را نمی شود درست توصيف کرد و با کسی قسمت کرد.من هم بعد از اين ديدار ِ نه چندان خوشايند،حس تلخی داشتم.چرا های مختلفی در ذهنم موج می زد که بعضی از آن ها بی جواب ماند...چرا بعضی افراد هميشه مخالفت هايشان را اين قدر کلی می گويند؟می ترسند؟(از چی می ترسند؟)تکليفشون با خودشون روشن نيست؟همين جوری برای اين که چيزی گفته باشند،مخالفت می کنند؟؟؟چرا خانم محجوب ديگه مايل به همکاری نيست؟چرا؟؟؟و کلی چرای ديگه...

 

 

اون روز، قدری که انژی و وقتمون اجازه می داد،امضا جمع کرديم و آخر سر، يه گوشه نشستيم که کارامون رو جمع بندی کنيم و تجربياتمون رو به هم بگيم.شايد اين قسمت شيرين ترين قسمت تجربه ی اون روزمون بود.صحبت و بحث و هم فکری و گاهی هم نسخه پيچيدن برای آينده....!

 

 

 

+ نوشته شده توسط کمیته اطلاع رسانی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 19:4 |

روزی بدی نبود.بعد از يک جلسه بحث و جدل رسمی و نيمه رسمی، با بچه ها رفتيم که امضا جمع کنيم. بين خودمان برخورد های مردم را به دو دسته ی کلی تقسيم کرده ايم.برخورد های انرژی زا و بر خورد های انرژی گير...

اون روز برخورد های اوليه خيلی انرژی زا بودند.زوج جوانی با شور و شوق بحث می کردند و موفقت ما را آرزو می کردند،مادری سر درد دلش باز شد و گفت: "  قوانين زن را اصلا حساب نکرده است!جنس دوم کجا بود!!؟" دوستانی برای گريز از شلوغی شهر و خيابان ها يش به گوشه ای دنج و خلوت پناه آورده بودند و با هيجانی آميخته به شک بيانيه را می خواندند امضا می کردند و دست به دست می گرداندند تا ديگران هم امضا کنند.

برای شروع خيلی خوب بود. داشت غروب می شد.صدای مناجات از دور می آمد.کم کم موقع افطار بود که به مغازه ای وارد شدم که زنی ميان سال در آن جا کار می کرد.مثل هميشه جمله ام را با اين حرف شروع کردم که ممکنه چند لحظه وقتتون رو بگيرم؟و وقتی که با حرکت سر به در خواستم ،جواب مثبت داد،گفتم: اگه ممکنه اين متن رو بخونيد و و اگه دوست داشتيد امضا کنيد.با تر ديد بيانيه کمپين را گرفت و گفت:"حالا ای چی چی هس؟" گفتم :"اين يه درخواست برای اصلاح قوانين زن ستيز در قوانين ايران است.شما بخونيد متوجه می شيد." می خواستم بگم : اگه سوالی هم داشتيد بعد از خواندن من جواب می دهم. که ناگهان ديدم با خارج شدن اسم زن از دهان من چهره اش به کلی تغيير کرد.داد زد :"مال زنا هست؟بگير ببر!زنا هر چی سرشون بياد حقشونه!زنا خود شيطونن!بايد با زور و لگد بسشون تو خونه!!"

من گيج شده بودم نمی دونستم بايد چه کارکنم.زنی که خودش داشت بيرون از خونه کار می کرد،داشت می گفت :زنا رو بايد با کتک بست تو خونه!!!!

از اون جا که هميشه با همه ی امضا کننده ها با روی خوش و خنده جدا می شم،به اين خانوم هم يه لبخند زدم و گفتم :"اين طوری هم که شما می گيد نيست!"

گفت :"من خودم می شناسمشون!"

گفتم :"خدا حافظ!"

بعد از خداحافظی رفتم پيش بچه ها که همون اطراف مشغول امضا گرفتن بودند.ديدم بچه ها هم هرکدوم با قيافه های آويزون برگشتن...اون ها هم انرژی شون تحليل رفته بود.با بچه ها که حرف زدم،تازه کمی از شوک در آمدم.ياد حرفای اون زن افتادم.حرفاش به نظرم خيلی تکراری و آشنا اومد.يه دفعه يادم اومد شب قبل  دقيقا همين حرفا رو تو يکی از سريال های پر طرفدار ايام رمضان از دهن يکی از بازيگر ها شنيده بودم!!! بازيگر نقش اصلی فيلم داشت همين حرفا رو در مورد زنش که رفته بود خارج از کشور و طلاق گرفته بود، می گفت و سعی مبسوطی داشت که مخاطب رو هم با خودش و انديشه هاش همراه کنه و حس ترحم مخاطب رو هم با گفتن چند تا آه و ناله تحريک کنه!

اين فرهنگی است که مسولان فرهنگی اين کشور از گسترشش حرف می زنند و الگو سازی می کنند و عجبا که به چه توفيقی هم نائل شدند در راستای هدفشون.سريالی علنا به شعور آدمی توهين کنه و باز هم همون آدم های های تحقير شده،فحش خورده و زخمی،شب بعد با اشتياق بيايند و اون سريال رو تماشا کنند!طوری که خيابان های اصلی شهر خالی از جمعيت شود!در ساعتی که هنوز تا آخر شب خيلی زمان مانده!

با بچه ها ترجيح داديم اصلا از اون محيط بريم بيرون.غزال گفت بعد از کلی بحث و توهين شنيدن از يه آقا،بالاخره راضی شده که امضا کنه.وقتی غزال می گه :"خب خانمتون هم امضا کنند." مرده می گه :"من امضا کردم ديگه!بسه!!!!!!!!!!!!"

مريم از پيش پيرزن و پير مردی حدودا  70  بر گشته بود که گفته بودند:"اسممون هم می خواد؟نه ما به اين کارا کار نداريم!ميان می گيرنمون بد بخت می شيم!!!"

 

از اون جا رفتيم.موقع افطار بود.رفتيم به يه جای ديگه برای جمع آوری امضا.دختر و پسر جوانی کنار هم نشسته بودند.دختر داشت با مريم بحث می کرد که من هم وارد بحث شدم.پرسيد:"چرا دعوت عمومی نمی کنيد و دونه دونه امضا می گيريد؟؟؟" گفتم :"کجا بايد دعوت عمومی کنيم؟در روز نامه های تعطيل شده يا در صدا و سيما با نظريات پيشرفته اش در مورد زنان؟؟يا از طريق تلويزيون ها و اپوزسيون دلقک مآب اون  طرف آبی؟؟دلقک هايی که اصلا نمی دونند اين جا ما تو ايران برای يه خواسته ی قانونی (و نه سياسی!)چه قدر بايد بها بديم!"

 

هر رسانه ای تمام سعی اش رو می کنه که مخاطبش رو با خودش همراه کنه و فکر مخاطبش رو تغيير بده.اما صدا و سيما با بعضی از کاراش داره به شعور مخاطب توهين می کنه.من نمی دونم چرا باز هم همه با اشتياق اين حرفای پوچ تکراری رو دنبال می کنند.شايد هيچ کس اين حرفا رو به خودش نمی خره!همه فکر می کنند اين حرفا برای ما نيست!ما که اين جوری نيستيم!اين حرفا برای همسايه است...

و امان از اون روزی که به اين بی تفاوتی کشيده بشويم...امان از امروز....

امان از  رسانه ی فرهنگ منحط پراکنی...   

 

نوشته شده توسط : محمد فلاح نيا

+ نوشته شده توسط کمیته اطلاع رسانی در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 13:25 |